شناسه : 41134
چهارشنبه, 08/21/1399 - 12:41
نویسنده : chb29
استان چهارمحال وبختیاری : ناحیه عشایری

زندگی نامه شهید مدافع حرم حجت الاسلام والمسلمین محمدعلی قلی زاده

خورشید چهارمین روز از سومین ماه پائیز 1349 که طلوع کرد، مسافر کوچک خانواده ایلیِ در شهر مانده نیز از راه رسید.

بهار سال 1349 ه.ش، تازه از راه رسیده بود که ایل قشقایی، آماده کوچ طولانی از گرمسیر به سر حدات گردید. مسیر شهرستان کازرون در استان فارس تا ییلاق های شهرستان سمیرم در استان اصفهان و بروجن در استان چهارمحال بختیاری، ایل راهی بود که زنان و مردان تیره ما هر ساله طی       می نمودند. ایل، پس ازکوچی سخت و نفس گیر با کجاوه های رنگین نهاده برکوهان شترها و جمازه ها، با زنان و نوعروسان سوار برمادیان، مردان سوار بر نریان، محمل های بسته براستران و میخ ها ودیرک های نهاده بر پشت چارپایان، وگله های بی شمارگوسفندان، زنجیروار دریک ترافیک سنگین ایلراهی با شکوه و عظمتی وصف ناشدنی در منطقه ییلاقی قورد تپسی اطراق نمود، تا یک بهار زیبا و تابستان دل انگیز دیگری را تجربه کند.ییلاق نبود، یک بهشت زمینی بود. فرش مخملینی بود گسترده از ستیغ قله ها تا ژرفنای دشت و صحراها. بهار شعله کشیده بود. آسمان بر زمین حسرت برده بود. خاک زمین بر آبی آسمان فخر می فروخت. گل ها در زیبایی و درخشندگی با خورشید مسابقه گذاشته بودند. تکه برف های بلوری مانده در سایه سار کمر کش ها زیبایی کوه نسار عباس را دو چندان کرده بودند. چمن زارها خود را سخت آراسته بودند. چشمه ها فواره می زدند. سنبل دست در گردن شقایق داشت و چیچک ها مهمان  زنبق ها بودند. لاله های وحشی همه جا را قرق کرده و بوته های گون دل در چهچه کبک دری نهاده بودند. خورشید در برابر زیبایی تصویر آسمان آبی در زلال چشمه ها حیرت زده شده بود. قرنفل و سوسن و کاسنی ،شنگ وبیلهر و قاسنی ، بو مادران ، چِویل و جاشیر و.... همه در آن جشنواره بهاری دست در دست هم داده بودند. غبغب کبک دری  با آواز بلدرچین ها و قمری ها کنسرت شور انگیزی به پا کرده بودند. سارها و پرستوها هم با غوغای گنجشگکان، رسیدن ایل را جشن گرفته بودند. و اینک شهر متحرک ایل برای فاصله ی اردیبهشت تا شهریور در آن ییلاق مینو صفت آرام می گرفت. سیاه چادرها برافراشته شدند و چادرهای سفید مدارس همچون گنبدی مقدس در جای جای  ایل سر بر آسمان سودند. معلم و دانش آموز پس از یک کوچ  سی و چند روزه، فارغ از خستگی راه بساط گچ و تخته سیاه را چیدند و شمیم الفبا، فضای ایل را پر کرد. مادران دست به کار شدند ودرون چادرها را با گلیم ها و جاجیم های الوان آراستند، مفرش ها و جوال ها با نظم خاصی چیده شدند و مخدعه ها بر فرشهای دستباف جا خوش کردند.مردان سری به شهر زدند ومایحتاج و خوارک و لباس های نو خریدند  و به ایل بازگشتند. زندگی با تمام زیبایی اش در ایل جریان گرفت و چون رود جاری شد. یوردها بازسازی شدند. آغل ها مرمت گشتند. اسب ها یلخی[1] شدند، قوچ ها قرنطینه گردیدند، بره ها از مادرانشان گرفته شدند تا برای فروش به شهر برده  و گوسفندان آماده شیر دوشی شوند. گله های گوسفند به نوبت در رودخانه ها شسته می شدند تا هم گرد کوچ از آن ها زوده شده و هم برای پشم چینی آماده شوند. مردان ایل فرصتی یافته بودند تا به کارهای دیگری بپردازند. همزمان با دامداری، کشاورزی و باغداری از اشتغالات مردان بود. زنان و دختران ایل پنجه های هنرمندی داشتند و در بافتن گلیم، جاجیم ، مفرش، رند و خورجین تا جوال و قالی استادان بی نظیر بودند. فرصت تابستان را غنیمت شمرده بودند و همه مشغول فعالیت شدند. مادران برای جهزیه دخترانشان زیباترین و ابتکاری ترین نقش ها را در بافتنی ها می آفریدند. گویی جشنواره خلق نقش ها برپا شده بود. مادر نیز، گلیمی زیبایی را دار زد. اما دخترانشان دم بخت نبودند که جهیزیه شان کند بلکه برای نوزادی می بافت که انتظارش را می کشید وتلاش داشت  تا قبل از رسیدن موسم کوچ پائیزه، آن را ببافد. تابستان باتمام جنب و جوش ها و زیبایی هایش کم کم به ایستگاه پاییز نزدیک و نزدیکترمی شد. درست در زمانی که شلاق های سرد بادهای پائیزی بر گرده چادرهای سیاه ایل فرود می آمد دوباره ولوله ی کوچ به قشلاق، در ایل می پیچید. چادر های سیاه، بُنه ها و چادرهای سفید مدارس سیار ایل یکی پس از دیگری فرو افتادند.آلاچیق ها لوله شدند و همراه مَفرش ها و گلیم های پر نقش و نگار  بار شترها و اَسترها گردیدند. اسب ها زین شدند و گله ها  آهنگ گرمسیر نمودند. ایل با خدم و حشم راهی قشلاق شد و یوردها خالی از سکنه شدند. پدر،اما  در سر سودای دیگری داشت. گویا مایل نبود در آن کوچ پائیزه ایل را همراهی کند. واین، نه از آن جهت بود که از رفت آمدن های چند صد کیلو متری خسته شده باشد، بلکه به پنجمین فرزند خانواده که در راه بود می اندیشید و نمی خواست در کشاکش مشقات کوچ به دنیا بیاید. به ناچار از ایل خداحافظی کرد. با رو بُنه را بست و به واسطه آشنایی با یک دوست قدیمی[2] در یکی از محله های قدیمی شهر بروجن ( باغ ملی) اتاقی را اجاره نمود و خوش نشینی اختیار کرد. مادر دلتنگ از هجران ایل شد و پدر ملول از غربت فرزندان.

خورشید چهارمین روز از سومین ماه پائیز 1349 که طلوع کرد، مسافر کوچک خانواده ایلیِ در شهر مانده نیز از راه رسید. یک نوزاد پسر. غروب که پدر از سر کار به خانه برگشت، مژده به دنیا آمدن پسرش را از دخترانش شنید و به شکرانه روشن شدن اُجاق خانه اش به قدوم سومین پسر، سجده شکر به درگاه خداوندی سایید و نامش را "نظرعلی" نهاد. دو خواهرم، گویی تمام دنیا را بدست آورده بودند. کمک دست مادرشدند تا هم برادرشان زود بزرگ شود  و هم غربت تنهایی را کمتر احساس کنند. اما هرگاه دلمان تنگ می شد، مادر به یاد ایل و برای تسلای دل خود و فرزندان و رویاهای شیرین و کودکانه نوزادش لالایی های سوزناکی می خواند. لالایی های مادر درآن خانه چهار دیواری محصور درشهر حکم نسیمی را داشت که بر جسم وجان فرزندانش وزیدن می گرفت. لالایی های مادر سحر انگیز بود. جان را  می شست  و روان را جلا می داد. در ایل لالایی های مادر سراسردشت را پرمی کرد اما در شهر و در آن چهار دیواری فقط درطاقچه های گلین پژواک میکرد. مادر مدام در اندیشه روزی بود که دوباره آهنگ لالایی هایش طنین انداز آن ییلاق مخملی گردد.  سه سال از آن خداحافظی از ایل گذشته بود که دوباره حال و هوای ایل و زندگی در میان لطافت طبیعت در سر مادر زنده شد. آنقدر بی تاب اقوام و کسانش شده بود که نگه داشتنش در آن چار دیواری میسر نبود. شب ها را بیاد ایل صبح میکرد وروزها را با دلتنگی های غریبانه به شب میرساند.  بالاخره پدر تسلیم گریه های مادر و شد و عزم رفتن به ایل نمود.  باشوق وصف ناپذیری، دوباره راهی ایل شدند و دوباره چادر سیاه غرور انگیزمان با آلاچیق های زیبایش در چمن زار زیبای تُل خروسی قد برافراشت. حالا دیگر چادر مادر دیوار نداشت و پنجره نگاهش تا ژرفنای دشتها وتا قله ی کوه ها چشم انداز داشت. قبل از عزیمت مجدد به ایل، پدر به ثبت احوال مراجعه و  شناستامه فرزند را گرفت. اما مامور صدور شناسنامه نام نظر علی را در شناسنامه"گودرز" ثبت کرد. ایلیاتیان به لحاظ میهن پرستی و شجاعت و جنگاوری و شهامت به اسطوره ها علاقه مندند و نام فرزندانشان را گیو، گودرز، سهراب، سام، نریمان، تموچین و رستم می نهادند. در کنار کتاب مقدس قرآن که در هر چادر عشایری وجود داست، مردم ایل به شاهنامه و شاهنامه خوانی شهره اند و برای پرورش روح حماسی در فرزندانشان شعرهای شاهنامه را در شب نشینی های شبانه و جشن ها می خواندند  و می سرودند. آورده اند که"گودرز شاهنامه" هفتادو سه پسر داشته و با شجاعت بی نظیرش جنگ های با تورانیان را خود فرماندهی می کرده است. اما گودرز خانواده ایلی بیش از هفتاد و سه صفت و ارزش انسانی در وجودش بود که یکی از آنان شجاعت باور نکردنی اش بود. گودرز که سه بهار از عمرش را در غربت شهر گذرانده بود همراه خانواده و برای همیشه وارد ایل شد. 

 چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد    چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد 

خانواده ما حکایت مرغی را داشتند که از قفس شهر پریده و به بیکران آسمان آبی ایل رسیده بودند. ایل بوی محبت  می داد. ایل پر از سخاوت و جود و کرم بود. سرشار از مهربانی و یک رنگی و صداقت، مشحون از عشق و صمیمیت و مالامال از مردانگی وغیرت. همه جای ایل بوی خدا می داد.  گودرزکه سه بهار از عمرش را در شهر بود حالا به همراه سایر هم سن سالانش در مکتب باصفای  ایل ، نشو و نما می یافت و روز به روز قد می کشید. هفت بهار از دیدارش با دنیا را گذراند و بی صبرانه منتظر ورود به مدرسه عشایری ایل شد. مدارس عشایری چادرهای سفید مخروطی شکلی بودند که همچون امام زاده هایی مقدس در ، دره ها ، دشتها ، کوهسارها و هر جایی که چند دانش آموز ایلی وجود داشت با معلمان دوره دیده در دانشسرای عشایری شیراز ، برافراشته شده بودند. او اشتیاق باورنکردنی به آموختن داشت .قبل ازرفتن به مدرسه ، همه اشکال الفبا و اعداد را پرسیده وآموخته بود. شعله های سرکش آموختن،تب درونش راچنان آخته بود که گویی برای رفتن به مدرسه پرواز می کرد. همکلاسی های قد ونیم قدش از بنکوهای مختلف ایل آمده بودندو اولین حضورشان را درمدرسه تجربه می کردند.این کودکان بی بضاعت ایلی در روز اول مدرسه لباس های نو و اطوکشیده نپوشیده بودند.کت وشلوار یا لباس جین واسپرت هم نداشتند. باهمان شال وآرخالق های ایلی رنگ و رورفته واردکلاس درس شدند. هیچ دانش آموز ایلی کیف مدرسه نداشت. اصلا در ایل کیف رایج نبود. مادران برای دفتر وکتاب فرزندانشان "قوولوغ[3] " می دوختند. مادر نیز برای گودرز قوولوغ زیبایی دوخت و روانه مدرسه اش کرد. مدارس ایل هم ساده و بی آلایش بودند. به قول استاد فقید محمد بهمن بیگی: "در مدارس ایل افتتاحیه ای صورت نمی گرفت و تابلویی هم بالا نمی رفت". در مدرسه عشایری تیره بلوردی که گودرز در آن ثبت نام کرد نیز، نه جشنی گرفته شد و نه پرچمی بالا رفت. نه کلاس های مجزایی بود و نه دفتر کاربرای مدیر. یک معلم عشایری با پنج پایه ابتدایی . از کلاس اول تا پنجم، همه در یک چادر و با یک معلم. دار و ندار مدرسه هم عبارت بود از: یک چادر سفید مخروطی، یک عدد تخته سیاه، یک عدد صندلی، یک پاکت مکعبی از گچ و یک پرچم سه رنگ  در راس دیرک مدرسه. کَت و نیمکتی برای دانش آموزان نبود. تخته سیاه  به دیرک مدرسه تکیه می داد و دانش آموزان نشسته بر روی زمین الفبای خوشبختی می آموختند.

 گودرز، مهر سال 1356 در مدرسه سیار عشایری در ایل ثبت نام کرد. کلاس اول ابتدایی را با موفقیت به پایان رساند و آماده ورود به کلاس دوم ابتدایی شد. سال های 1355تا 1357 ه.ش سال هایی بود که عشایر تیره بلوردی به تدریج میل به ساکن شدن و یک جا نشینی داشتند. بعضی به وسع خود درشهرها و روستاها اطراف خانه و اتاقکی ساختند و حالت نیم کوچ اختیار کردند. به طوری که زمستان ها را در شهرهای بروجن، سمیرم و شهرضا و تابستان ها چادرنشینی می کردند. تعدادی هم در روستای نقنه خانه ای خریده یا ساختند و مقیم شدند. مدارس عشایری نیز به تبعیت ازخانواده ها ساکن شدند.   خانواده ما نیز در چنین وضعیتی قرار گرفت. اما یکی از عموها هنوز ییلاق و قشلاق می کرد.

 

[1] یلخی یا ایلخی به معنای رها کردن و افسار از سر برداشتن

[2] مرحوم کربلایی قربانعلی ایران پور بروجنی

[3] کیف کتاب دانش آموزان عشایر قشقایی که با پارچه دوخته می شد

0 دیدگاه

افزودن دیدگاه جدید